این صفحه به نشانی زیر منتقل شد http://neshanesign.blogspot.com/
دوازدهم اردیبهشت 85
شعار هاي معلمان و حاشيه هاي پايان نامه من
بهمن سال 1380 بود. چند ماهي از دومين دوره رياست جمهوري آقاي خاتمي مي گذشت . يادم نيست بهانه معلمان براي برپايي چند تجمع اعتراضي چه بود .اما اين اعتراض هاي زنجيره اي چند روز طول كشيد و محدود به تهران هم نشد. آن موقع شعارهاي آنها را جمع كردم و يادداشتي نوشتم. ربطي به موضوع پايان نامه ام نداشت جز اينكه قرار بود در همين مايه ها كار كنم. آن را به استاد راهنما نشان دادم خب روشمند نبود اما به من گفت معلوم است كه زمينه اش را داري.(البته فكر مي كنم بعدا نظرش تغيير كرد) امروز كه روز معلم نام دارد ياد آن شعارها افتادم و تحليل آن.بعد ياد آوري اينكه چقدر حواشي پايان نامه من پررنگ تر از اصل آن است و اينكه يكي به من پيشنهاد كرد آن حاشيه ها را بنويسم و منتشر كنم .اين هم يك حاشيه اش .
حالا كه آن را مي خوانم فكر مي كنم چقدر براي بيشتر گفتن جا دارد اما هم پست طولاني مي شود هم قطعه اي از گذشته من به هم مي ريزد . در ضمن فكر مي كنم اگر بيشتر روي اين شعارها فكر كرده بودم (بوديم) ، مي شد پيروزي احمدي نژاد را در چهار سال بعد پيش بيني كرد. ادامه ......
ايران،رسانه ها، مخاطبان داخلي و خارجي (اين وآن)
بیست و پنجم فروردین 85
ابیانه
ابیانه پیرزنی است که چارقد سفید پر از گلهای صورتی را زیر چانه اش سنجاق می کند. صورتش پر چین و چروک است پوستی سخت دارد. پیراهنش نزدیکی کمر گشاد می شود و با پلیسه ای کوچک روی شلیته سیاه چین دارش می افتد. ابیانه روی پله های قرمز می نشیند. پایین خانه های تنها و تاریک. بقچه اش را باز می کند؛ سیب و آلوی خشک شده، لواشک و سرکه سیب می فروشد با لباس های محلی.
ابیانه اما پیرزنی جسور و مغرور است مانند مردی یا زنی متمول در شهر. غرورش را می شود با لهجه پارسی قدیم شنید که با زبان هندی در آمیخته است.
پیرزن مغرور است. او را با خاک سرخی ساخته اند که از معدنی در همین نزدیکی آورده اند. مغرور است چون می داند شکار خوبی برای لنز همه جمعیتی است که در کوچه ها راه می روند. مرکز تماشاست. برای همین اول خود را پنهان می کند، می دزدد، مثل زنان سنی می گوید عکس نگیر. شکایت می کند از این همه فلاش و زوم شدن. اما از ناکامی خود در تصویر نشدن با خبر است. بالاخره آن را مشروط می کند به خریدن میوه خشک شده ای، پارچه ای، چیز کوچکی.
پیرزن تابلو است، عکس است، تصویر است، آلبومی که نوروز عیدی می دهند. هر عکاسی مجموعه ای از آن را دارد، اینترنت را که جستجو می کنی زیر آواری از عکس می مانی. برای همین اول که می رسی عکس گرفتن بی فایده است مزه ای ندارد، چون تازه نیست، عجیب نیست. سالهاست پیرزن را می شناسی؛ با همین چارقد، با همین شلیته، با همین خاک سرخ. او در هر چشمخانه ای نشسته است. همه این کوچه ها، پنجره ها، رنگ ها، روسری ها در زاویه دید عکاسی جای گرفته است. هر چه بگیری تازه نیست کپی برداری است.
خانه ها دیگر خانه نیستند یعنی محلی برای زندگی. به بنایی برای نمایش تبدیل شده اند. مثل یک شهرک سینمایی که فیلم های معروف و بزرگی در آن تصویر شده است. خاطره ای همگانی می داند قصه چه بوده از کجا شروع شده در کجا تمام شده . آنچه تازگی دارد دیدن رنگ خانه ها و چیدن آنها از نزدیک است. گویی مدیر شهرک سینمایی بازیگرانی را در هیات پیرزنان ابیانه در اورده است. آنها بازی می کنند نه زندگی. برای همین نمی توانند خانه خود را خراب کنند یا تغییری در آن دهند. آنها مالک نیستند بخشی از اجزای موزه بزرگی هستند که تماشاگران هنگام ورود پولی داده اند و بلیتی گرفته اند تا از یکی از چهار منطقه روستایی ثبت شده در آثار ملی بازدید کنند.
مردم تماشاگر هستند. تکه ای از بافت خود را لمس می کنند از آن عکس می گیرند. فیلمبرداری می کنند. قطعه ای از قدیم خود را مرور می کنند،حیرت زده، تحسین کننده، سرخوش، توریست وار؛ کباب و منقل و آجیل و هندوانه. برنج آب کش شده هم در کنار هست. به همراه خرید نان محلی، عرق نعناع، مهره هایی که گردنبند می شود ، چارقد هایی از جنس خودشان که هفت هزار تومان فروخته می شود با سیب و آلوی خشک شده .
توریستی که راهنما ندارد، بروشور و راهنما به دستش نمی دهند. می بیند، عکس می گیرد، خرید می کند، می خورد و می رود .
در تاریخی ابیانه را با حصاری فلزی پوشانده اند. یکی گفت این همان در معروف است. کدام در ؟ فورا دوربین را روی یکی از شکاف های حصار می گذارم عکس می گیرم .دو قدم که دور می شوم ،مخلوطی از شگفتی و در هم پیچید ه ای از خط و رنگ و نقش با کهنگی و نایابی در من زنگ می زند یا برق می زند. دوربین به جای چشم لحظه ای از در را گرفته بود. من این شگفتی را ندیده بودم دوربین دیده بود. دوربین ها اینجا چشم می شوند ، چشم ها مسلح می بینند و کرانه دار. لینک
پژوهش وضعيت انتقاد در مطبوعات
سال برهنگی خبر
دوازدهم فروردین 85
چهارشنبه سوری
1. فیلم آنقدر تلخ نبود که شنیده بودم (گفته بودند). این می تواند دو دلیل داشته باشد.یکی اینکه دیگران اندازه صفت موصوفی نادیده و ناشناخته برای تو را با قید زیاد توصیف می کنند.از نظر خودشان اغراق نکرده اند. از حس خود بعد از نمایش فیلم گفته اند. "خیلی تلخ بود"." از وحشت نزدیک بود سکته کنیم". "از خنده روده بر شدیم" . " همه گریه کردند".تو وارد سالن می شوی در حالی که آماده نزول شدید این حسها هستی. فیلم به پایان خود نزدیک می شود آنها بیراه نگفته بودند اما از هجوم واستیلای یکباره حس موردنظرخبری نیستادامه
دهم فروردين 85
لباس
پوست من رگها، عصبها، عضلات و اعضاي دروني بدن ام را دور محور استخوانها، قفسه سينه و مفاصلم نگه مي دارد .او روكشي است براي من تجزيه شده .جزييات كثير من با پوست به رنگ واحدي در مي آيد. كيسه اي دوخته شده براي نگهداري همه اعضاي رنگارنگ و متنوع بدنم من با اين كيسه بيرون نمي ريزم، پراكنده نمي شوم.
لباس، پوست دوم من است؛ او نيز مرا از كثرت رهايي مي دهد. جمع ام مي كند. يكي بودن بيشتري به من مي دهد. تمايزم را از ديگري زيادتر مي كند . در برهنگي فقط زن يا مرد هستم. كوتاه يا بلند ، چاق يا لاغر .اما با لباس صفات بيشتري را حمل مي كنم.
لباس مرا در وضعيت ديده نشده گي قرار مي دهد. چنانكه همزمان امكان ديده شدنم را هم فراهم مي كند. بي آن نمي توانم از خلوت خود بيرون بيايم ، همسايه ام را ببينم ،تاكسي سوار شوم و در اداره، مدرسه ،دانشگاه و مغازه جاي بگيرم.
به من مي چسبد. شكل مرا مي گيرد. احاطه ام مي كند. با من راه مي آيد، با من كار مي كند، رانندگي مي كند، مي خوابد يعني زندگي مي كند. سايه اي است كه بيشتر اوقات با من است. سايه اي كه نه پشت سر كه دور من است. سرتا پاي من يا بخش مهمي از آن را مي پوشاند. چيزي پيچيده به من، مانند بدني پيچيده به روح ، به من مرز مي دهد. ادامه
سوم فروردین 85
پنجره
دات مدرسه ای که ثبت نام نمی خواهد شهریه هم نمی گیرد . خیلی هم مهم نیست از کدام مدرسه ای و از چه رشته ای بیایید. اینجا امتحان نمی گیرند و لازم نیست از پایان نامه دفاع کنید .در عوض دانشنامه هم نمی دهند . یعنی فارغ التحصیل نمی شوید .یعنی سیستم آموزش، ترم بندی و نیمسالی نیست . مدرسه شبانه روزی است . فقط عید ها چند روزی تعطیل است. رشته اصلی آن ارتباطات در گرایش روزنامه نگاری سایبر است .اما خبر نویسی پیشرفته ،ترجمه متون تخصصی ،نظریه و مفاهیم ارتباطی و نرم خبر ارائه می شود.درسهای اختیاری چون عکاسی خبری، چاپ، گرافیک مطبوعاتی، کمی زبانشناسی نیز در دسترس است. ارتباطات سیاسی در این مدرسه تدریس نمی شود . در ضمن بحث سیاسی حتی در حوزه سایبر ممنوع است.
کلاس تخته سیاه دارد. پنجره ای که باز است و معلمی که پنجره را و آنچه به آن باز می شود را توضیح می دهد. معلم هر لحظه حاضر است. وقتی در تاکسی است، در خانه است. در سمینار و مهمانی نشسته یا وقتی پیاده می رود. کلاس دیوار ندارد .معلم بعضی از دانشجویانش را می شناسد و بعضی را نمی شناسد ولی وقتی حرف می زند خطابی همگانی دارد .رو به جای خالی و ناشناس آنها نگاه می کند .
روی میز معلم یک پیپ خاموش است با یک فنچان قهوه که همیشه از داغی بخاری از آن بلند می شود . سیگارش را زنگ تفریح دود می کند. همیشه یک مجله تایم دارد. دانشجویان زیاد سووال می کنند . از جواب های بسیار او می شود فهمید. اما دانشجویان نمی توانند بفهمند دیگری چه سووالی دارد چه نظری و چه نقدی. روی ورقه ای نامرئی می نویسند و به معلم می دهند .
کتابخانه پر و پیمانی در گوشه راست پنجره موجود است . می توانی از ان به پنجره های دیگر بروی؛ می خواهی برگردی یا برنگردی. معلم گاه با معلم های دیگر حرف می زند. بعضی معلم خودش بوده اند .بعضی همکلاسی ،دوست یا همکار مطبوعاتی .دانشجویان سلام و علیک او را می شنوند .
معلم بعضی روزها در میانه درس ، درد دل می کند ، شعر می گوید ،بغض می کند گاه عصبانی می شود اما از کوره درنمی رود .
او از پشت عینک خود، گرد نگاه می کند. او در پنجره زندگی می کند .
در جهانی که ایماژ ها جای کلمات را اشغال کرده اند، جای تعجب نیست اگر فیلم و عکس هم جانشین سفرنامه ناصر خسروها و آل احمدها شوند، گرچه من هنوز به قدرت کلمات برای بیان تجربیاتم بیشتر ایمان دارم یا حداقل می توانم بگویم من با کلمات بهتر می توانم خودم را بیان کنم. و البته می دانم با بادی که می وزد کم کم عصر سلطه کلمات هم بپایان رسیده است و من هم باید خواهی نخواهی به دوربین ها پناه آورم!. از یادداشتهای یک مردم نگار در غرب
برای همین من به یک تئوری جدید رسیدهام که تازگیها در سخنرانیهایم میگویم: حکومت ایران بیشتر از اینکه با پخش اطلاعات یا با تبادل آن مخالف باشد، با تبادل نظر عمومی یا Debate مخالف است، چون که به افکار عمومی شکل میدهد. و دیگر اینکه بستن بعضی از وبلاگها نمیتواند جلوی موجب کنترل کل این فضای بیمرکز شود سردبير خودم
واقعيت هاي ارتباط غير كلامي
زبان خبر
.. استفاده از زبان عاطفی یا emotive یکی از روش های رایج در ارائه اخبار است. در زبان عاطفی بیش از آنکه پیام مطرح باشد؛ پیام دهنده مطرح است.
زبان مبارزه طلبانه یا rhetoric هم یکی از زبان های رایج دیگر در ارائه اخبار است در زبان مبارزه طلبانه، طبقه بندی هایی چون سیاه - سفید، تند رو - محافظه کار و غیره به چشم می خورد
زبان اصطلاحی گونه دیگری است که در ارائه خبرها مورد استفاده قرار می گیرد. مثلا استفاده از اصطلاحاتی مثل اکثریت خاموش؛ جنگ نفتکش ها؛ جنگ تجاری و .....
مطالعات فرهنگى و نشانه شناسى اجتماعى
....با اين نگاه نشانه ها ديگر به مراجع واقعى خاصى اشاره ندارند و هيچ دليلى براى برگردانيدن نظريه به عمل وجود نخواهد داشت. اما نشانه شناسى اجتماعى يا اصطلاح پوششى تحليل انتقادى گفتمان همچنان سعى مى كند رگه هاى مشترك و مشابه، ميان اشكال مختلف، چه زبانى، چه تصويرى، چه موسيقايى و حتى بويايى را جست وجو كند و آنها را به درونمايه ها و يا نظم هاى قالب پيوند زند. (درباره كتاب "تفسير فرهنگ روزمره")
اینترنت و تلویزیون : از داده ها تا فرهنگ
خلاصه کنم اگر حضور شما در اینترنت در یک بافت مشخص و تعریف شده صورت نگیرد، نمی توان از آن برداشت مفید داشت؛ هم پولتان هدر می رود و هم وقتتان.
من توجه به مسیر "از داده ها تا فرهنگ" را به عنوان یک بافت توصیه می کنم.دانشجویان ارتباطات متوجه این نکته باشند که قرار دادن داده ها در بافت اطلاعات؛ اطلاعات در بافت دانش و قرار دادن دانش در بافت خرد، هم افزائی بالائی به وجود می آورد.
این مسیر را می شود به شکل دیگری هم تغییر و گسترش داد: داده ها را در اطلاعات حل کنیم؛ اطلاعات را در دانش و دانش را به گونه ای در بافت خرد بگنجانیم و ترکیب کنیم که به راحتی به فرهنگ تبديل شود. ....
من توجه به مسیر "از داده ها تا فرهنگ" را به عنوان یک بافت توصیه می کنم.دانشجویان ارتباطات متوجه این نکته باشند که قرار دادن داده ها در بافت اطلاعات؛ اطلاعات در بافت دانش و قرار دادن دانش در بافت خرد، هم افزائی بالائی به وجود می آورد.
این مسیر را می شود به شکل دیگری هم تغییر و گسترش داد: داده ها را در اطلاعات حل کنیم؛ اطلاعات را در دانش و دانش را به گونه ای در بافت خرد بگنجانیم و ترکیب کنیم که به راحتی به فرهنگ تبديل شود. ....
ماسوله
ماسوله شهری است با هزار اتاق به جای هزار خانه. اهالی دیوار حیاط ها را خراب کرده اند و آنها را به شهرداری سپرده اند .شهرداری هم برای هر ردیف حیاط ، نامی انتخاب کرده است .کوچه یاس ،کوچه شهید عندلیبی ،کوچه عطاری . عابران از کوچه ها عبور می کنند در همان حالی که از حیاط ها می گذرند .زنان تشت و پودر رختشویی را کنار شیر آب گذاشته اند که شلنگ ،گلوی لوله آن را سخت فشرده است .اینها در حیاط ایستاده اند در حالی که عابران آنها را می بینند .می توانند شیر را باز کنند و دست و رویی بشویند .یعنی هر شیر آب (ملکی شخصی) سقاخانه ای عمومی است .
دستفروش ها هم بساط خود را در حیاط کوچه ها پهن می کنند .کنار بند لباس های شسته شده . لباس زن ،مرد و بچه ها ،ملافه ها ،دستمال های آشپزخانه و جوراب ها ی آویزان ، جلوی چشم همه خشک می شود .
کف کوچه (حریمی عمومی) و حیاط خانه ها (حریم خصوصی به عمومی بخشیده شده ) همزمان سقف خانه دیگری است (لایه ای خصوصی اما خارجی) . بنابر این شمعدانی های ایستاده در کنار حیاط کوچه ،فضای سبزی است برای عابران (عامه) ،اهالی خانه اصلی و اهالی خانه پایینی . برای اولی فضایی خانگی و طراوتی افقی و برای پایینی فضایی خارجی (پشت بامی) وطراوتی ریزشی (هوایی) .
قهوه خانه با تخت های چوبی، با همه نشانه های ایرانی آن مانند سماور، قلیان، پشتی و احتمالا دیزی، نان سنگک و پیازچه در همین حیاط کوچه ها جای گرفته. گویی صاحبان خانه ها تخت یا تخت هایی را با قالیچه و پشتی در حیاط خود گذاشته باشند تا عصر ها در آن چای بنوشند .
قهو ها خانه ها یعنی جایی برای فروش چیزی یا عرضه خدماتی یا محل تفریحی عمومی و یا پاتوقی محلی ، در حیاط خانه ها ( زمینی خصوصی) قرار گرفته اند. در این شهر فرقی میان مغازه، اداره، کتابفروشی و خانه وجود ندارد .در را باز می کنی وارد عطاری می شوی. باز می کنی مدرسه است. باز می کنی آهنگری است. باز می کنی خانه دایی است ، خانه دختر عمه است یا که درمانگاه است .
با این حساب روابط آدمها در این شهر چگونه است ؟چه چیز یا چیزهایی رفتار آنها و شخصیت شان (اهالی شهر پلکانی) را از شهرهای یک طبقه متمایز می کند؟ نمی دانم .فقط یک روز در ماسوله بودم . اما شب – ساعت یازده – وقتی برای گشتی شبانه به داخل حیاط کوچه ها رفتیم ،در یکی از قهوه خانه ها دیدم شهردار با چند جوان دور میزی نشسته و با یکی از آنها شطرنج بازی می کند .
تیتر، کافه شد
مواد لازم
ویرجینیا ولف در سخنرانی معروف خود در سال 1928 گفت : زنان برای نویسنده شدن "به اتاقی از آن خود " و در آمدی پانصد پوندی در سال نیاز دارند . او اگر می توانست هنوز در سن 124 سالگی زنده باشد ،داشتن کامپیوتر و آشنایی با اینترنت را به مواد لازم برای نویسندگی اضافه می کرد .