به آهستگی
آنقدر در نقش یک کارگر فرو رفته که نمی شود در او محمدرضا فروتن را پیدا کرد.کارگری آنقدر ساده که هرروز چندنفر مانند او از کنار تو می گذرند .شاید به همین دلیل فیلم، جذابیت معمول سینما را ندارد چون فکر نمی کنید در حال تماشای فیلم هستید. آدم ها، گفتارها و محیط عادی است روزمره است گویی هیچ صحنه آرایی صورت نگرفته و هنرپیشه ها نیز هیچ گریمی نشده اند. فضا ها و محله ها بشدت دم دست و آشنا هستند. همه آنها ما هستیم . فیلم به نظر می رسد از مستند هم مستند تر است .
حرکت آنقدر آهسته است که گویی زمان فیلم با زمان واقعی یکی است و هیچ کاری برای فشرده کردن آن انجام نشده .یعنی زمان نمی پرد. به خاطر همین، اینقدر نزدیک ماست .چون سرعت فیلم با زمان واقعی منطبق شده است برای همین "به اهسته" است .
معمولا از فیلم انتظار داریم نمایشی از واقعیت را بر پرده بگذارد نه خود آن را. ما فکر می کنیم خود واقعیت را زندگی می کنیم و هر روز آن را می بینیم. یعنی ما، نه هنر پیشه های زندگی روزمره، که عناصر شرکت کننده در یک مستند هستیم برای همین همه چیز عادی، معمولی و کسالت بار است. هیچ قصه ای جریان ندارد هیچ فراز و فرودی برای روایت نیست و گره ای نیست تا گشوده شود.
اما گاهی در میان همین روزمره گی، زندگی واقعی را می گویم، تصادف سختی می کنیم یا گروهی تظاهر کننده را می بینیم که پلیس ضربات پیاپی باتوم را برتن شان فرو می آورد. آنها بدنی خونین دارند یا هواپیماهایی را می بینیم که خود را بر برج های دو قلو می زنند یا آتشی که به جان ساختمانی افتاده و کسی برای فرار از سوختن خود را به پایین پرتاب می کند. یکباره غریبه ای می آید و معلوم نیست چگونه سخت آشنا می شود. ماجرای زندگی کسی را می گوییم و آنهمه حوادث تلخ و جمع نشدنی تنها بهت بر می انگیزد اما وقت گزارش اینها می گوییم غیر قابل باور بود انگار فیلم می دیدیم .
منظور پیچیده ای ندارم .همینطور قصد نقد فیلم "به آهستگی" را . می خواهم بگویم فیلم ها گاهی نشانه فیلم بودن را حمل نمی کنند. و زندگی هم گاهی نشانه زندگی بودن را .