بیست و پنجم خرداد 85
انگلیس ترینیداد ، من سرکوب شده و روانکاو
1. صدایش می آید. تلویزیون یکی از مسابقه های جام جهانی فوتبال را پخش می کند ." انگلیس و ترینیداد " . می گوید: "تو رو خدا یک گل به انگلیس بزن" . نه اهل فوتبال است نه تلویزیون و نه دیگر به سیاست علاقه نشان می دهد .
دوباره با خودش – کمی بلندتر می گوید "انگلیسی های استعمارگر خونخوار در مقابل یک تیم جهان هزارمی که معلوم نیست کجای نقشه است ،فتیله پیچ شده اند". معلوم نیست چطوری این کلمه های دهه هفتاد میلادی و شصت هجری شمسی را با کمی هیجان همان دوره و با صدایی که موج شادی استادیومی از آن شنیده می شد ترکیب می کند. در حالی که دهه اولی را اصلا نبوده و دومی را بچگی می کرده.
2. " نه" را با بلندی شروع می کند و بعد پایین می آورد . انگار چینی با ارزشی یکباره از دست رها شود یه کف لیز سرامیک و سنگ بخورد ."گل شد آخر". گل برای انگلیس بود . از جایش بلند شد آمد پیش من. درهم فرو رفت .انگار عروسکی بادی بود که یکباره از هوا خالی شد . مچاله ای که در مشت جا می شد. در بازی ایران و مکزیک هم اینطوری نبود .
3. از دیروز یک مفهوم "من سرکوب شده" در سرم شناور است. نمی دانم کجا خواندم یا شنیدم . مفهومی که از روانشناسی آمده ولی نویسنده آن را از حوزه فردی به حوزه اجتماعی برده و بعد هم به فوتبال کشانده بود. یعنی که فوتبال وسیله ایست که نه "من"ها که "ما" های سرکوب شده را از دوره های استعماری می آورد تا به جای آنکه کینه ها را در لابلای خاکریزهایی پر از از دود و خون و گلوله توپ و بدن های تکه تکه شده تخلیه کند ،در زمینی پر از سبز و غرق سرمستی و حس عجیب ناشی از دیده شدن توسط میلیون ها جفت چشم به این فکر کند که چگونه توپی کوچک را به دل دروازه آن "خونخوار پیشین" رها کند و بعد نه تنها از گره و سنگینی خالی شده باشد بلکه نداند چگونه از انفجار شادی و پرتاپ پوستش به شش جهت جلوگیری کند.
4. دوباره صدای سکوتی پیچیدکه یکشنبه شب در شهر پراکنده بود و تا بحال کسی آن را نشنیده بود. و یاد ماشینی افتادم که پیش از شروع بازی ، پرچم ها کوچک ایران در چهار طرفش نصب شده و آماده بود تا بعد از پیروزی در خیایان بیفتد، چراغ هایش را روشن کند و بوق بزند.
5. یاد حرف روانکاوها افتادم که دائم در میان هاله ای ترساننده از مراجعان خود می پرسند با آن اندوه و کینه جمع شده چه می خواهی بکنی؟ می دانی چه بلایی سر خودت می آوری؟ این دیوار بلند میان تو وحس هایت کار دستت می دهدها ؟
6. حرفهای روانکاوها را مرور می کنم و صدای یک سوسک را در یک کاریکاتور کوچک در ویژه نامه ای تعطیلاتی می شنوم که در میان سر وصدای آشوبهای شهری می گوید "نمنه ". بعدحرفهای دبیر روزنامه -- اگر خودش به زندان نیفتاده باشد – و مدیر مسول و وزیر _اگر چند ماه در کشمکش نبوده باشند _ و رییس جمهور و دیگران که از هم می پرسند واقعا برای "آن" باید "این" می شد؟
7. به همین راحتی می توان روان جمعی را به دفتر مشاوره یک روانکاو فردی برد ؟