دوم فروردین 85
نوروز مقیم و مهاجر
شاید ده سال پیش بود .دوستی در مقام راهنما، دو گروه از فارسی آموزان دیدار کننده از ایران را به موزه فرش برده بود . گروه اول اروپایی بودند و گروه دوم آسیایی (پاکستانی ،هندی و البته آذربایجان و حوالی آن). نکته اینجا بود که گروه اول- ارو پایی ها – بشدت مسحور موزه و محتوایش شده و مشعوف از این دیدار.طوری که به زحمت آنها را از موزه بیرون کشیده بودند. اما گروه دوم تمام رواق های موزه را در عرض چند دقیقه به پایان بردند و اصرار داشتند که برنامه بعدی شروع شود. همین تفاوت در برنامه صرف شامی در قهوه خانه سنتی مشهود بود. همان موقع به نظرم رسید که یک دلیلش این است که وقتی پاکستانی و هندی و آسیایی هنوز قالی و فرش را به وفور در کنار چشمهای خود دارد، انگار در موزه زندگی می کنند. موزه مربوط به چیزی دور از دسترس، دور از زمان و دور از فضای نزدیک است. البته به نحوی که شگفتی بیافریند، نیاز به توضیح داشته باشد، راهنما بخواهد، کتاب لازم باشد. بنابر این آن شگفتی و این کسالت کمی طبیعی است.
نوروز هم اینچنین است. برای مهاجری که از ایران دور است و تغییر فصل را حس نمی کند و مناسک نوروز را نمی بیند، نوروز به مجموعه اشیا، تابلو ها و لوازم عزیز و گران قیمتی تبدیل می شود که او باید از پشت شیشه تماشایشان کند از آنها عکس بگیرد . با خاطره ان زندگی کند . و سالها از آن حرف بزند دنبال فلسفه آن باشد و هویت ایرانی خود را در ان جستجو کند .
اما آن طرف برای مقیمان ، نوروز از فرط اقامت و همجواری گاه به موضوع دم دستی تبدیل می شود که از شدت تکرار و عادت و اجبارهای نمایشی قصد فرار را در میان بسیاری برمی انگیزد . تنها طبع نازک فروردین و راحتی ناشی از روزمرگی جان می افزاید.
به تفاوت متن مقیمان و مهاجران وبلاگستان نگاهی بیندازید.